
یانیس ریتسوس
مترجم فریدون فریاد
از مجموعه ی اروتیکا
میخواهم بدن تو را شرح
دهم بدن تو بیکرانه است
بدن تو گلبرگ نازک گل
سرخیست در لیوان آب زلالی
بدن تو جنگلی وحشیست با
چهل هیزم شکن سیاه
بدن تو درّههای ژرف نمناک
است پیش از آنی که آفتاب بردمد
بدن تو دو شب است با برجهای
ناقوس و شهابهای ثاقب
و قطارهای از خط خارج
شده
بدن تو میخانهای نیمروشن
است با دریانوردان مست و سوداگران توتون
آنها رقصکنان، بشکن میزنند
لیوانها را میشکنند، تف میکنند، فحش میدهند
بدن تو
ناوگانی کامل، زیردریاییها،
رزمناوها، ناوهای کوچک توپدار
لنگرها دینگ دانگکنان بالا
میروند
آب به عرشهها هجوم میآورد
پسرکی جاشو از دکل به داخل دریا میپرد
بدن تو سکوت پرالحان،
پاره شده با پنج چاقو، سه سرنیزه و يك شمشیر
بدن تو
دریاچهای شفاف،
در ژرفناهایش شهر سپید
غرق شده پدیدار است
بدن تو هشتپایی غولپیکر
و شرزه در حباب بلورین ماه
با شاخکهایی خون چکان
بر فراز خیابانهای چراغانی شده
آنجا که عصرهنگام مراسم
تشییع جنازهی آخرین امپراطور، کند آهنگ انجام گرفت گلهای لگدکوب شدهی بسیاری
آغشته به بنزین، بر آسفالت میماند
بدن تو فاحشه خانهای
قدیمی در حومهی شهر با روسپیان پیر بزک شده
با ماتیکهای ارزان قیمت
چرب
آنها، مژههای مصنوعی
بلند میپوشند
در آنجا روسپی جوان
تازه کاری هم هست
او با همهی مشتریها
کیف میکند
پولهایش را بر میز کنار
تخت میگذارد فراموش میکند آنها را بشمارد
بدن
تو
دخترکی گلی رنگ است
او زیر درخت سیب نشسته
است و برشی نان تازه
و گوجه فرنگی قرمز نمکزدهای
میخورد
هر از گاه هم شکوفهی
سیبی را در میان سینههایش فرو میکند
بدن
تو زنجرهای در گوش خوشهچین انگور
که سایهای بنفش بر گردن
تاسیده از آفتابش میافکند
و خودش به تنهایی آواز
میخواند
آنچنان که همهی
انگورها با هم نمیتوانند بگویند
بدن تو دیدگاهی است
خرمنگاهی بزرگ بر قلهی
تپهای
یازده اسب برفگون،
بافههای کتاب مقدس* را
خرمنکوبی میکنند کاههای زرین
آینههای کوچک را بر
گیسوان تو سنجاق میکنند و سه رودخانه میدرخشند
آنجا که گاوهای سیاه
تنومند با تاجهای الماسنشان خم میشوند
آب مینوشند و میگریند
بدن تو بیکران است
بدن
تو نانوشتنی است و من میخواهم آن را بنویسم
آن را تنگتر بر بدن خود
بفشارم، در خود جای دهم آن را و در آنجای گیرم
آتن ۱۸/۲/۸۱
رودخانه ای زیر زبانم جاری است