غزل
فرخنده باد فرارسیدن سالروز بزرگداشت استاد سخن، سعدی شیرازی
۱
کاروان می رود و بار سفر می بندند
تا دگر بار که بیند که به ما پیوندند
خیلتاشان جفاکار و محبان ملول
خیمه را همچو دل از صحبت ما برکندند
آن همه عشوه که در پیش نهادند و غرور
عاقبت روز جدایی پس پشت افکندند
طمع از دوست نه این بود و توقع نه چنین
مکن ای دوست که از دوست جفا نپسندند
ما همانیم که بودیم و محبت باقی است
ترک صحبت نکند دل که به مهر آکندند
عیب شیرین دهنان نیست که خون می ریزند
جرم صاحب نظران است که دل می بندند
مرض عشق نه دردی است که می شاید گفت
با طبیبان که در این باب نه دانشمندند
ساربان رخت منه بر شتر و بار مبند
که در این مرحله بیچاره اسیری چندند
طبع خرسند نمی باشد و بس می نکند
مهر آنان که به نادیدن ما خرسندند
مجلس یاران بی ناله ی سعدی خوش نیست
شمع می گرید و نظارگیان می خندند
۲
درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند
جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند
حریف مجلس ما خود همیشه دل می برد
علی الخصوص که پیرایه ای بر او بستند
کسان که در رمضان چنگ می شکستندی
نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند
بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاط
زبس که عارف و عامی به رقص برجستند
دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را
که مدتی ببریدند و باز پیوستند
به در نمی رود از خانگه یکی هشیار
که پیش شحنه بگوید که صوفیان مستند
یکی درخت گل اندر فضای خلوت ماست
که سرو های چمن پیش قامت اش پستند
اگر جهان همه دشمن شود به دولت دوست
خبر ندارم از ایشان که در جهان هستند
مثال راکب دریاست حال کشته ی عشق
که ترک بار بگفتند و خویشتن رستند
به سرو گفت کسی میوه ای نمی آری
جواب داد که آزادگان تهی دستند
به راه عقل برفتند سعدیا بسیار
که ره به عالم دیوانگان ندانستند
سعدی
رودخانه ای زیر زبانم جاری است