گفتگو درباره ی بهار

           

 

بهار فرا می رسد،میان روزنامه های کهنه ی مرطوب

میان لوله بخاری های زنگ زده ی بیمارستان ها،

میان بطری هایی که اینجا و آنجا افتاده؛

ماری چشم از زمین بر می گیرد،می گوید:حتی پرستوها سیاهند،

سیاه ِ سیاه

فقط شکمشان سفید است.به همین دلیل زود به بالاها می پرند

و نمی گذارند جایی جز شکمشان دیده شود.

ولی وقتی روی سیم یا سنگی نشسته اند نمی توانند فریبم دهند.

تازه! کی می تواند همیشه در آسمان بماند؟

زن دیگر چیزی نمی گفت؛

فقط گل مریم می چید.

 

 

یانیس ریتسوس

ترجمه ی محمد علی سپانلو

 

 

 

 

نمایش آثاری از محسن صدریا

 

گروه فرهنگی نیماژ در نظر دارد تعدادی از آثار آبرنگ و سیاه قلم آقای محسن صدریا را در جلسه ی این هفته ی خود به معرض نمایش بگذارد.از علاقه مندان دعوت به عمل می آیدجهت بازدید این آثار در محل برگزاری جلسه حضور به هم رسانند

زمان : پنج شنبه نوزدهم اسفند هشتاد ونه ساعت پنج عصر

مکان : کانون ادبیات ایران

شعری از امین عربی برای نقد در انجمن نیماژ

 

نرده ها را می جوید و

عکس می گرفت، عکاس باشی

کمی بعد، سگ باوفا

زیر باران گل دفن شد

همه فکر می کردند این یک بازی بیش تر نیست

 

این اصلا تعیین کننده نبود که سگ، توله هایی داشته باشد

یا این که کسی، به کسی ظلم کرده است

 

فردا، چیزی دیده نمی شد

انگار از شانس سگ بدبخت

دنیا وسط این بازی تکراری

تمام شده بود.

 

این تعیین کننده نبود

که خورشید از شمال جنگ، طلوع کند

یا این شب کویری

قهوه ی صلح را مثل زهر مار

                                         کشنده کند

و جنگجو این را نمی فهمید.

 

-« این می تواند تنها داستانِ یک طرفه یِ همیشه یک سر باختِ نامتقارنِ ناهمه چیز باشد»!

تازهِ جنگجو

توله هایش را آزاد کرده بود

و حصار دریده شده بود

و تازه عکاس باشی سعی می کرد

فال های بی معنی حافظ را پاک کند

می شد امید داشت این دفعه

سگ، ارباب بشود

ارباب، سگ

درست همینجا

دکمه ی قرمز را جلوس سگ گذاشتند

و به او فهماندند که این بهترین راه است

که او هیچوقت پیروز نخواهد شد

که شیشه ی عمر ارباب را آرام بگذارد زمین

و دکمه ی اتمام بازی را

فشار بدهد.

 

 

چهار اسفند هشتاد و نه

دو شعر از نزار قبانی

۱

آموزگار نیستم
تا عشق را به تو بیاموزم
ماهیان نیازی به آموزگار ندارند
تا شنا کنند
پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند
تا به پرواز در آیند
شنا کن به تنهایی
پرواز کن به تنهایی
عشق را دفتری نیست
بزرگترین عاشقان دنیا
خواندن نمی دانستند.

 

 

۲

 

از روییدن درون من دست بردار

زن

كه زیر پوستم جنگلی انبوه می شوی

كمك كن عادتهای كوچكم را بتو از دست دهم

بوی تنت را

كه از پارچه های پرده ی طبقه های كتابخانه و بلور گلدانهاست

كمك كن

نامی را كه در مدرسه داشتم بیاد آورم

كمك كن

شكل شعر هایم را بیاد آورم پیش از آن كه شكل تو شوند

كمك كن

زبانم را باز گردانم كه مفرداتش را به اندازه ی تو دوختم

و جز بر تن تو بر تن هیچ زنی اندازه نیست

نشانم بده كتابی را كه در آن نیستی

گنجشكی كه از مادرش آواز تو را نیاموخته

درختی كه از برگ هایش نباشی

و رودخانه ای كه شیرینی پاهایت را نچشیده باشد

با خودت چه كرده ای ؟

شاهزاده خانمی كه بادها به فرمان تو است

و بارش باران و

قد سنبله گندم و

شماره ی گل های شقایق

شاهزاده خانمی كه سینه هات آب و هوا را پدید آورد

و جذر و مد از اوست

و كشتی ها بسویش می روند تا خود را

با عاج و شراب و آناناس پر كنند

با خودت چه كرده ای ؟

زن

كه از ریزش كلام تو بر زمین درخت ها می رویید

و از حركت سایه ات بر تنم فواره های آب می شكفت

چرا از سینه ام كوچیدی و بی وطن شدی ؟

از زمان شعرم بیرون رفتی و زمان سختی بر گزیدی

چرا دوات سبزم را شكستی ؟

كه با آن نقاشیت می كردم

و زنی شدی

سیاه