گفتگو درباره ی بهار
بهار فرا می رسد،میان روزنامه های کهنه ی مرطوب
میان لوله بخاری های زنگ زده ی بیمارستان ها،
میان بطری هایی که اینجا و آنجا افتاده؛
ماری چشم از زمین بر می گیرد،می گوید:حتی پرستوها سیاهند،
سیاه ِ سیاه
فقط شکمشان سفید است.به همین دلیل زود به بالاها می پرند
و نمی گذارند جایی جز شکمشان دیده شود.
ولی وقتی روی سیم یا سنگی نشسته اند نمی توانند فریبم دهند.
تازه! کی می تواند همیشه در آسمان بماند؟
زن دیگر چیزی نمی گفت؛
فقط گل مریم می چید.
یانیس ریتسوس
ترجمه ی محمد علی سپانلو
رودخانه ای زیر زبانم جاری است