۱

آموزگار نیستم
تا عشق را به تو بیاموزم
ماهیان نیازی به آموزگار ندارند
تا شنا کنند
پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند
تا به پرواز در آیند
شنا کن به تنهایی
پرواز کن به تنهایی
عشق را دفتری نیست
بزرگترین عاشقان دنیا
خواندن نمی دانستند.

 

 

۲

 

از روییدن درون من دست بردار

زن

كه زیر پوستم جنگلی انبوه می شوی

كمك كن عادتهای كوچكم را بتو از دست دهم

بوی تنت را

كه از پارچه های پرده ی طبقه های كتابخانه و بلور گلدانهاست

كمك كن

نامی را كه در مدرسه داشتم بیاد آورم

كمك كن

شكل شعر هایم را بیاد آورم پیش از آن كه شكل تو شوند

كمك كن

زبانم را باز گردانم كه مفرداتش را به اندازه ی تو دوختم

و جز بر تن تو بر تن هیچ زنی اندازه نیست

نشانم بده كتابی را كه در آن نیستی

گنجشكی كه از مادرش آواز تو را نیاموخته

درختی كه از برگ هایش نباشی

و رودخانه ای كه شیرینی پاهایت را نچشیده باشد

با خودت چه كرده ای ؟

شاهزاده خانمی كه بادها به فرمان تو است

و بارش باران و

قد سنبله گندم و

شماره ی گل های شقایق

شاهزاده خانمی كه سینه هات آب و هوا را پدید آورد

و جذر و مد از اوست

و كشتی ها بسویش می روند تا خود را

با عاج و شراب و آناناس پر كنند

با خودت چه كرده ای ؟

زن

كه از ریزش كلام تو بر زمین درخت ها می رویید

و از حركت سایه ات بر تنم فواره های آب می شكفت

چرا از سینه ام كوچیدی و بی وطن شدی ؟

از زمان شعرم بیرون رفتی و زمان سختی بر گزیدی

چرا دوات سبزم را شكستی ؟

كه با آن نقاشیت می كردم

و زنی شدی

سیاه