آیا هنر بیماری روان است؟
هنر ذاتن دانش نیست
. هم چنان که دانش نیز ذاتن هنر نیست .با این بیان ، این دو قلمرو و فکر و ذهن هر یک داراي زمینه ي مخصوص به خویش هستند که جز به وسیله ي خود آن ها قابل توضیح نیست .بنابراین اگر ما گاهی ازارتباط بین روانشناسی و هنر سخن می گوییم ، منظورمان آن قسمت از هنر است که بدون تجاوز از حدود ، ممکن است مورد مطالعاتی از این قبیل قرار گیرد . آن چه روانشناسی می تواند درباره ي هنر بگوید همواره محدود به نشو ونماي فعالیت هنري خواهد بود ، بی آن که هرگز به ذات و جوهر آن دسترسی پیدا کند . البته ممکن است شرایط آفرینش هنري و موضوع و طرز عمل انفرادي آن را ، به روابط شخصی شاعر با پدر و مادر خود بازگشت داد ، ولی این امر از لحاظ فهم هنر شاعر ، هیچ کمکی به ما نخواهد کرد .زیرا برقرار ساختن این پیوند در موارد بسیار دیگر به خصوص در مورد اختلالات مرضی غیر ممکن است . بیماریهاي عصبی و روانی را نیز می توان به روابط فرزندان با پدران و مادران خود بازگشت داد هم چنان که در مورد عادات بد و خوب و اعتقادات و خصوصیاتی اخلاقی و سوداها وعلاقه هاي شخصی نیز ممکن است چنین کرد . ولی آنچه نپذیرفتنی است، این است که براي همه این تظاهرات گوناگون وسیله تشریح و توجیه واحدي قایل شویم . زیرا در غیر این صورت باید چنین نتیجه گرفت که تظاهرات مزبور امر واحدي بیش نیستند . بنابر این اگر یک اثر هنري را همانند یک بیماري روانی تشریح کنیم در این صورت یا اثر هنري یک بیماري روانی خواهد بود یا بیماري روانی یک اثر هنري .ممکن است این بیان را نوعی تناقض قابل قبول تصور کرد ولی هیچ عقل سالمی قبول نمی کند که بیماري روانی که همه چیز را از دیدگاه حرفه و سوابق ذهنی خود می نگرد ، بیماري روانی را نوعی فعالیت هنري بیانگارد اما آن هایی که پزشک روانی نیستند ولی از نعمت هوش بهره مندند هرگز یک پدیده مرضی را با هنر اشتباه نمی کنند . با این که منکر هم نیستند که فعالیت هنري غالبن برپدیده هایی متکی است که شباهت به پدیده هاي روانی ناشی از بیماري هاي روانی دارندشکی نیست که کشف و هدایت روانشناسی طبی به وسیله ی فروید باعث پیشرفت تازه اي در کار مورخان ادبی گردیده و آنان را به مرتبط ساختن بعضی از خصوصیات آثار هنري به برخی از حوادث خصوصی و درونی زندگی شاعران تشویق کرده است
. البته نمی خواهم ادعا کنم که این تار و پود شخصی که از روي اراده یا به طور غیر ارادي در آثارشاعران یافته می شود از مدت ها پیش بر اثر مطالعه ي علمی آثار شعري کشف نشده بود .لکن کارهاي فروید اجازه داد که تاثیر حوادث خارجی را با دیدي عمیق تر و شامل تر حتی تا دوره ي کودکی در آفرینش هاي هنري ببینیم . اگرنظرات فروید از روي اندازه و سنجش در مورد آثار هنري به کار برده شود غالبن منجر به یک منظره ي عمومی مطبوع می شود که از یک سو چگونگی پی ریزي آفرینش هنري را در زندگانی شخصی هنرمند نشان می دهد و از سوي دیگرچگونگی خارج شدن آفرینش هنري را از خلال این به هم پیچیدگیاز این لحاظ آن چه روانکاوی آثار هنری نامیده می شود اصولن فرقی با تحلیل روانی و ادبی عمیق و دقیق ندارد
.حداکثر اختلاف بین این دو روش که گاهی موجب تعجب هم می شود این است که نتایج زننده و بی پرده در بررسی به شیوه ي دوم که با آزرم تر است به آسانی کنار گذاشته می شود . فقدان این حجب و حیا در مقابل آن چه انسانی و پرانسانی است درست خصیصه حرفه ای روانشناسی طبی است که بنابر گفته ی به جاي مفیستوفلس در اموري دخالت می کند که دیگران بر سر آن سال ها صرف وقت می کنند متاسفانه این دخالت هیچ وقت هم به نفع روانشناسی طبی تمام نمی شود .امکان نتیجه گیري هاي جسورانه به آسانی منتهی به قضاوت هاي یک طرفه می شود .البته وجود رسوایی ها در شرح حال ها موجب خوشمزه و نمکین شدن آن ها می گردد ولی نگاه نداشتن اندازه و تجاوز از آن ، هر قدر هم اندك باشد باعث تبدیل شدن موضوع به یک تحقیق ،ناخالص و موجب تزلزل ذوق سلیم ، در زیر ظاهر دانشمندانه و محققانه ی آن می گردد در این حال توجه و دقت به طور نامحسوس به جاي آنکه به سوي اثر هنري معطوف شود ، در پیچیدگی تا گشودنی سوابق روانی گم می شود و شاعرتبدیل به مریضی می گردد که باید در مطب به حال او پرداخت و شماره اي برگردنش آویخت که نشان دهنده نوع خاصی از بیماري جنسی باشد . با این طریق روانکاوي آثار هنري از موضوع خود دور می افتد و بحث را به یک زمینه ي کلی انسانی می کشاند که به هیچ وجه مخصوص هنرمندان نیست و به خصوص از نظر هنر آن ها هیچ اهمیتی در بر نداردباید اعتراف کنم که بنا برتجربیات ام بر من ثابت شده است که کنار گذاشتن نظر و دید حرفه اي در مقابل آثار هنري و صرفنظر کردن از قانون علیت در زمینه ي زیستی براي پزشک ، کار آسانی نیست ولی سرانجام به این نکته رسیده ام که انطباق و به کار بستن روانشناسی اکتشافی منحصرن ،زیستی ، شاید در مورد افراد انسانی کار عاقلانه اي باشد ولی مسلمن درمورد آثار هنري و بالمال در مورد انسان آفریننده جایز نیست
روانشناسی صددرصد علت و معلولی کاري جز این نمی تواند صورت دهد که افراد انسانی را به نظر یکی از اعضاي نوع ادموساپین بنگرد
.زیرا در نظر این روانشناسی چیزي جز علت ها و معلول ها وجود ندارد . ولی یک اثر هنري تنها این نیست و علاوه بر آن ، آفرینش جدیدي هم هست که از شرایطی به وجود می آید که روانشناسی علت و معلولی به حق می خواهد آن را معلول آن ها بداند . گیاه تنها محصول زمین نیست ، بلکه محصول تطور و تکامل داخلی و سربسته و زنده و آفریننده اي نیز هست که ذاتن ارتباطی با طبیعت زمین ندارد . اثر هنري را نیز باید با این نظر نگاه کرد ، یعنی آن را آفرینشی دانست که از کلیه ي شرایط موجود خارجی قبلی آزادانه استفاده می کند و معنی و طرز تکوین مخصوص آن برخود آن تکیه دارد نه بر شرایط موجود خارجی قبلی . تقریبن می توان گفت که اثر هنري به مثابه موجودي است که به سادگی تمام، از وجود انسان و توانایی ها و اختیارات اوبه عنوان زمینی که باید به او غذا برساند استفاده می کند و نیروي او را بر حسب قانون هاي مخصوص خود به کار می اندازد و شکلی را که خود خواستار آن است بنابر آن چه می خواهد بشود به خود می دهد .براي بحث در باره ي روانشناسی آثار هنري ، باید دوشیوه ي کاملن متفاوت آفرینش هنري را در نظر بگیریم .مسایل بسیار مهمی از نظر قضاوت روانی ، براثر تشخیص این دو شیوه براي ما روشن خواهد شد شیلر این تفاوت را حس کرده بود می دانیم که وي کوشید این نکته را با اصطلاح هاي عاطفی و ابتدایی بیان دارد .علت انتخاب این اصطلاحات از طرف شیلر بدون شک سر و کارداشتن او با فعالیت شعري بوده استاز نظر روانشناسی ما مفهوم اول را تحت عنوان درونگرا و و مفهوم دوم را تحت عنوان برون گرا قرارمی دهیم ،
.حالت درون گرا به واسطه ي وجود موضوع و نیت مشعور در مقابل تقاضاي شی ء قابل تشخیص است . به نظرمن نمایشنامه هاي شیلر ، مثال خوبی براي حالت درون گرا در مقابل شی ء است . هم چنان که اغلب اشعار او نیز این حالت را دارند .در این مورد موضوع به وسیله ي قصد شاعر ، تحت انقیاد در می آید .مثال خوب براي حالت متضاد قسمت دوم فاوست گوته است .در این مورد ، موضوع به واسطه ي مقاومت سختی که از خود نشان می دهد مشخص می گردد مثال دیگر براي این حالت چنین گفت زردشت نیچه است که خود نویسنده درباره ي آن تصدیق دارد که شخصیت او در آن مضاعف شده استدر این جا با مساله اي روبرو می شویم که جواب دادن به آن از روي اعترافات شاعران درباره ي طرز آفرینش خود امکان ندارد
. زیرا مساله جنبه ي علمی دارد و فقط روانشناسی است که می تواند راه حلی براي آن پیدا کند. در حقیقت ممکن است شاعري که ظاهرن آگاهانه و آزادانه آن چه را می خواهد می آفریند . با وجود این آن قدر تحت تاثیرشورآفرینندگی خود قرار گرفته باشد که بعدن نتواند به یاد بیاورد که چیز دیگري می خواسته است .شاعر نوع دیگر ، نیزنمی تواند خواست و اراده ي خود را بلافاصله در الهامی که براي او بیگانه است تشخیص دهد ، با این که شخصیت او درآن کاملا قابل تمیز است بنابراین مفهوم آزادي کامل در آفرینش هنري جز سرابی که پرداخته وجدان شاعر است نخواهد بود . شاعر می پندارد که شنا می کند در صورتی که جریان ناپیدایی است که او را با خود می برداین نکته یک تردید خیالی نیست روانشناسی تحلیلی بارها آن را به محک تجربه و آزمایش زده است
. روانشناسی تحلیلی با مطالعه ي ضمیر نا خودآگاه موفق به کشف راه هاي بسیاري گردیده که به وسیله ي آن ها وجدان آگاه ، نه تنها ممکن است تحت تاثیر وجدان نا خودآگاه قرار گیرد بلکه ممکن است به وسیله آن راهنمایی گردد بنابراین شک مزبور قابل توجیه است . ولی دلایل لازم براي ،اثبات این فرضیه که شاعر خود آگاه ممکن است به نحوي تحت تسلط اثر و کار خود قرار گیرد از کجا به دست می آید ؟ این دلایل ممکن است جنبه ي مستقیم یا غیر مستقیم داشته باشندمثال دلیل مستقیم ، مواردي است که شاعر در بیانات خود آن چه را که خود باور ندارد بیان می دارد و این موارد کم نیستند مثال دلیل غیر مستقیم مواردي است که زیر ظاهر آزاد و فارغ آفرینش هنري جنبه ي آمرانه اي مخفی است که به محض آن که شاعر از روي اراده از فعالیت هنري صرفنظر می کند به صورت قوه ي رییسه اي که برآوردن تقاضاهاي خود را خواستار است تظاهر می کند و هم چنین مواردي که قطع شدن غیر ارادي فعالیت هنري باعث اختلالات روانی شدید می گردد
.تحلیل روانی هنرمندان همواره نشان می دهد که گرایش آفرینش هنري که از ضمیر ناآگاه سرچشمه می گیرد تا چه اندازه نیرومند و بوالهوس و خود کامه است .شرح حال بسیاري از هنرمندان بزرگ از روزگار قدیم نشان داده است که میل آفرینش در آنان تا چه حد قوي بوده و چه گونه هر آن چه در وجود آنان جنبه ي انسانی داشته ، تحت تسلط خود در آورده و به خدمت فعالیت هنري واداشته است .اثري که هنوز به وجود نیامده در روح شاعر هم چون نیرویی طبیعی مکنون است که یا به صورت قدرتی جبار ظاهر می شود یا با حیله گري به صورت مرگ طبیعی هنرمند در می آید، بی آن که در بند نیک و بد فردي باشد که صاحب این قدرت خلاقه است .این قدرت به سان درختی که غذاي خود را ازخاك می گیرد ، در هنرمند نشو و نما می کند بنابراین ما حق داریم تطور و تشکیل فعالیت هنري را به منزله ي موجود زنده اي تصور کنیم که در روح آدمی کاشته شده استروانشناسی تحلیلی این نیرو را عقده ي خودسر می نامند
. این عقده داراي حیات روانی مستقلی است که خارج از سلسله ي مدارج قدرت ضمیر آگاه است و روح فرعی مجزایی به شمار می رود که بر حسب میزان تحرك و توانایی خود یا به صورت اختلال در رشته تطورهاي ضمیر آگاه که به وسیله ي اراده هدایت می شود خود نمایی می کند ، یا به صورت در خواست و تقاضاي آمرانه اي که ممکن است من شخص را نیز به خدمت خود بگمارد .بنابراین شاعري که با رشته ي تطورات آفرینشی خود یکی می شود انسانی است که بلافاصله خود را تحت اختیار فرمان ضمیر ناخودآگاه قرار می دهد و برعکس شاعر نوع دیگر که نیروي آفرینشی کم و بیش در نظرش همچون قدرت بیگانه اي جلوه می کند انسانی است که به عللی نتوانسته است سر تسلیم فرود آورد و در نتیجه با فرمان غافلگیرشده استممکن است انتظار داشت که اختلاف شیوه هاي آفرینش در خود اثر هنري نیز ظاهر گردد
.گاهی سخن از آفرینش ارادي در میان است که ضمیر آگاه با آن همراه است و آن را رهبري می کند و فکر آن را به سوي نتیجه و شکل دلخواه می برد و گاه بر عکس سخن از پدیده اي در میان است که از طبیعت ناآگاه بر می خیزد و بدون دخالت ضمیرآگاه و حتی گاهی به رغم آن تحقق می پذیرد و با خود کامی به سوي شکل و نتیجه اي که خواستار است می رودبنابراین در مورد اول می توان انتظار داشت که اثري هنري از هیچ لحاظ از حدود فهم و ادراك مشعور تجاوز نکند و تاثیري که به وجود می آورد هرگز از حدود قصد و منظوري که خود در بر دارد فراتر نرود و چیزي علاوه بر آن چه آفریننده خواسته است بیان ندارد در مورد دوم بر عکس باید در انتظار چیزي مافوق شخصی بود که به خصوص چون وجدان آفریننده ، از نشو نماي اثر خود دور واقع شده است تجاوز آن از حدود فهم و ادراك مشعور ، بیش تر خواهد بود
در این مورد باید انتظار داشت با اشکال و تصویرهاي شگفت انگیز و مفهوم ها و افکاري فقط قابل حدس و نیز با زبانی پر بار از معنی روبرو شویم که عبارات آن همسنگ سمبول هاي واقعی باشد زیرا این عبارات به قدر مقدور چیزهایی را بیان می دارند که هنوز شناخته نشده اند و به منزله ي پل هایی هستند که به سوي ساحل هاي ناپیدا بسته شده اند
اصول فوق به طور کلی صحیح هستند
.آن جا که صحبت از اثري واقعن گرایشی و ارادي راجع به موضوعی که مشعورانه انتخاب شده در بین باشد ، مشخصات تعیین شده در مورد اول صحیح هستند و همین طور است در مورد دوم درام هاي شیلر که پیش از این به آن ها اشاره کردیم نیز قسمت دوم فاوست گوته و همچنین چنین گفت زردشت نیچه را می توان به عنوان مثال در اینجا ذکر کرد . با وجود این نباید تصور کرد که آثار هر شاعر ناشناسی را می توان به آسانی قبل از آن که مطالعه ي عمیقی درباره رابطه ي شخص شاعر با آثارش به عمل آمده باشد، در یکی از این دو طبقه قرار داد . حتی کافی نیست که فقط بدانیم که شاعر به دسته ي انسان هاي درون گرا به ایجاد اثرمی پردازد. این وضع به خصوص در مورد شیلر از نظر اختلافی که بین آثار شعري و آثار فلسفی او موجود است و در مورد گوته از نظر اختلافی که بین اشعار کامل و بی نقص او و کوشش طویلی که براي ساختن قسمت دوم فاوست به کار برده است و هم چنین در مورد نیچه از نظر اختلافی که بین کلمات قصار او و موج ممتد چنین گفت زردشت موجود است قابل مشاهده است .ممکن است یک شاعر در مقابله با هر یک از آثار گوناگون خود حالت هاي مختلفی به خود بگیرد . در این صورت مقیاسی که به کار برده می شود باید بستگی به رابطه ي هر یک از موارد خاص داشته باشداین نکته بی اندازه پیچیده است و پیچیدگی اش افزون تر می شود هر گاه بخواهیم استدلالی را که در مورد شاعري که با نیروي آفرینشی خود یکی می گردد و پیش تر به آن اشاره کردیم ، از نزدیک مورد مطالعه قرار دهیم
.اگر حقیقت داشته باشد که شیوه ي ایجاد آگاهانه و گرایشی نیز جز یک خیال واهی که شاعر درباره ي نیت و ضمیر آگاه ظاهري خود دارد بیش نیست ، در این صورت آثار او نیز داراي خصایص سمبولیک و کنایه اي خواهند بود که به سوي امر غیرقابل بیان روان گردیده اند و از ضمیر آگاه عصر و زمان او نیز آن سو تر خواهند رفت . چیزي که هست این خصایص جنبه ي مخفی تري خواهند داشت ، زیرا خواننده نخواهد توانست از حدودي که روح زمان براي ضمیر شاعر تعیین کرده است آن طرف تر برود . خواننده نیز که به نوبه ي خود در چارچوپ ضمیر آگاه زمان و عصر خود محبوس است به هیچ وجه قادر نخواهد بود خارج از دنیاي خود نقطه اتکایی پیدا کند تا به وسیله آن ضمیر آگاه کنونی خود را از مدارخود خارج سازد به عبارت دیگر خواننده نخواهد توانست سمبول را در اثري از این قبیل باز شناسد و در این صورت معنی سمبول عبارت خواهد بود از امکان و طرح معنی اي وسیع تر و بالاتر از حدود امکانات تفاهم کنونی. همچنان که پیش تر گفتیم اثر هنري در حالت پیدایی خود به منزله ي یک عقده ي خود سر است . به طور کلی با این نام کلیه ساختمان هاي روانی که نشو و نماي ابتدایی آن ها کاملن ناآگاهانه انجام می گیرد و فقط هنگامی در عرصه ي ضمیر آگاه ظاهر می گردند که به آستانه ي آن رسیده باشند تعیین می گردند . پیوندي که این ساختمان هاي روانی در این مرحله با ضمیر آگاه برقرار می کنند ، هنوز ارزش یک تحلیل رفتگی و همسانی را ندارد بلکه یک دریافت و آگاهی به شمار می رود به عبارت دیگر در این مرحله به وجودعقده ي خود سر پی برده می شود ولی هنوز نمی توان آن را تحت یک نظارت آگاهانه یا تحت یک وقفه ي عضوي یا آفرینش ارادي قراردارد . خود سري و خود کامگی این عقده ، به وسیله حالاتی ظاهر می شود که بر حسب گرایش درونی عقده یا ظاهر می گردند یا ناپدید می شوند. این عقده از بند قدرت ضمیر آگاه ، فارغ و آزاد است و این خصیصه اي است که هم در عقده آفرینشی و هم در کلیه عقده هاي خود سر دیگر ، مشترك است.در همین جاست که امکان تشابه یا تطورات ذهنی مرضی ظاهر می گردد ،زیرا جنبه ي مشخصه ی این گونه تطورات ذهنی ، درست همین تظاهر عقده هاي خود سر است . اغلب اختلالات روانی این وضع را دارند .شور آسمانی هنرمند ، در واقع نیز ، ارتباط نگران کننده اي با بیماران نشان می دهد ولی با این حال با آن یکی نیست. فقط وجود عقده خود سر است که علت شباهت را توجیه می کند . ولی وجود این عقده نیز به خودي خود نمی تواند دلیلی بر وجود بیماري روانی باشد . گاه اتفاق می افتد که مردم عادي و متعادل نیز موقتن یا طور دایم تحت سلطه ي عقده هاي خود سر قرار می گیرند این حالت را جز یک خصیصه ی ساده ي روان چیز دیگري نباید تصور کرد زیرا در غیر این صورت حقیقتن باید در ضمیر ناخودآگاه غوطه ور بود تا وجود چنین عقده اي را تشخیص نداد . به طور مثال می گوییم هر حالت روانی نمونه ،که اندکی دگرگونی یافته باشد گرایشی به تبدیل شدن به عقده ي خود سر دارد .این وضع در بسیاري از اشخاص بروز می کند غرایز نیز کم و بیش داراي این خصیصه هستند .بنابراین حالت مزبور به خودي خود یک پدیده مرضی نیست بلکه فقط وفور تشویش انگیز تظاهر آن است که دلیل بر وجود رنج و ناخوشی است
رودخانه ای زیر زبانم جاری است